× بستن تبلیغات
سپتامبر
15
2018

داستان خواستگار مازوخیسم

داستان خواستگار مازوخیسم

این پست نیاز به تمرکز و حوصله زیاد داشت واسه همین هر موقع میخواستم بنویسم مینداختم به بعد اینقدر انداختم به بعد که جز اخرین سوژه های این مدت شده تقریبا

طبق معموله این روزا موضوع بازم در مورد یکی از آدمای پستای قبله،البته پست خیلی خیلی قبل.چون این روزا من با فرد جدیدی آشنا نمیشم.

قبل از اون لازمه یه توضیحی راجع به خودم بدم.منو تا حدودی با پستام شناختید.ولی یه نکته در مورد من وجود داره که خیلی وقتا بخاطر سرزنشا و ملامتای آدمای اینجا همیشه پنهونش میکردم و دوست نداشتم کوهی از کامنتای نصیحت گرانه و انتقادگرانه به سمتم سرازیر بشه.الان این ریسکو به جون خریدم چون میدونم باید بعد از گفتن این موضوع منتظر چنین کامنتایی باشم.دیگه دستم اومده وقتی یه چی مینویسم کامنتام چیا میشه.اینم از تجربیات نویسندگیه.خخخخ

موضوع از این قراره که من یه آدم جاه طلب و بلندپروازم.چون تو خانواده متوسط و معمولی بزرگ شدم خیلی وقتا به خیلی چیزا حسرت خوردم و واسه خودم رویا بافی کردم.شاید تا وقتی از نزدیک بعضی چیزا رو نبینی رویاهات در حد همون رویا باقی بمونن ولی اگه یه جایی تو زندگیت با کسی آشنا بشی که اون فرد از چیزایی بگه که همیشه واست رویا بوده انگار یه تلنگری بهت زده میشه که رویاهات پررنگ تر بشن و تو بیشتر بهشون فکر کنی.من با وجودیکه خودم از طبقه معمولی جامعه بودم ولی 80-90 درصد آدمایی که از جنس پسر باهاشون آشنا شدم از طبقه بالا و تقریبا بهتر از خودم بودن.خیلی وقتا هم میتونستم اینارو واقعا شکار کنم یعنی با وجودیکه از من بالاتر بودن منو پسند میکردن.اما خب همیشه مشکلی باعث بر هم خوردن ارتباط شده.تا جاییکه من به تدریج فهمیدم باید اگر کسی با شرایط بهتر از خودم میخوام اقلا تو بعضی جهات از طرف سرتر باشم که منو بخواد و واسش ارزش داشته باشم.حالا هر کس به نوعی.ممکنه من برای یکی زیباتر باشم یا جذابتر یا سطح تحصیلاتم بیشتر از اون باشه یا…. ولی در صورتیکه طرف خودش کاملا بی عیب باشه خیلی سخت میشه شکارش کرد.

اواخر ماه رمضون داشتم سخنرانیای دکتر آزمندیانو گوش میکردم با وجودیکه میدونم حرفاش خیلی تکراریه و به نظرم چهار کلمه حرفو بلده همونو هی تکرار میکنه اما با این وجود همون چهار کلمه حرفش در من خیلی اثر کرد.شاید دیده باشید که تو یه مقطعی حرفا روتون تاثیر بزاره و به اصطلاح جوگیر بشید.منم اون موقع همینطور شده بودم .الان واقعا باورم نمیشه که اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم.البته اگه این تاثیرات همیشگی باشه خیلیم خوبه ولی وقتی دیگه منبع تاثیر حذف بشه مثلا من دیگه به سخنرانیا گوش ندم خود به خود جوگیری کم میشه و حال و هوای آدم برمیگرده به قبلش.اون زمان من خیلی دلم میخواست به اون سطح از آرزوهای بلندبالام که همیشه داشتم برسم.یه بررسی تو همه آشناییام کردم فقط و فقط تنها کسی که یادم اومد همه رویاهای مادی منو داشت این آقا بود.من از وقتی با این آدم آشنا شدم شروع به تعریف از وضعیت بسیار خوب مالیشون کرد تا همین چند وقت پیش.خب آدما از خودشون میگن و هر کس از وضعیت زندگیش میگه.وضع زندگی این آدم بسیارمرفه بود در حدیکه ازدواج باهاش به معنای واقعی تفریح و خوشگذرونی و یه زندگیه ایده آل محسوب میشد.

سخنرانیای دکتر و خوندن کتابی که معرفی کرده بود به اسم بیندیشید و ثروتمند شوید منو حسابی تو فکر برده بود.فکر میکردم اگه با این فرد ازدواج کنم به همه آرزوهام میرسم.کسیکه پدرش کلی ملک و زمین داشت، خونه خودشون تو یه جای خوب شهر بود، هر ماه به کشورای خارجی سفر میکردن و چند هفته تو بهترین هتلا اقامت میکردن ،خیلی وقتا مادرش غذا نمیپخت و از بیرون میگرفتن،ماشین مدل بالا زیر پاش بود و خودش همه کاره اموال پدرش محسوب میشد چون تنها پسر بود و همه اینا واسه من وسوسه بر انگیز بود.بیشتر از این جهت به مورد پسند بودن اون امید داشتم که برخلاف همه داراییاش از نعمت یه چهره متوسط محروم بود و خیلی زشت بود.با این تفاسیر من از این جهت در مقابل نقطه ضعف اون پوئن مثبت داشتم.چندبار باهم به جاهایی رفته بودیم که دوس داشت منو به آدمای آشنایی که اونجا بودن نشون بده و به داشتن دوست دختر مثلا تا حدی زیبا افتخار کنه.من اینا رو میدونستم حتی تو یه دوره ای از زبونش اینکه حاضری زنم بشی رو شنیده بودم.ولی خب دوتا چیز همیشه منو میترسوند.یکی اینکه ما هیچوقت با هم آبمون تو یه جوی نمیرفت و همیشه بخاطر اینکه هر دومون غد و مغرور بودیم بینمون بهم میخورد و دوم اینکه اونا خانواده بازی داشتن که تو سفرای خارجی بی حجاب بودن و این برای من که احتمالا باید بعدا مثل خودشون میشدم سخت بود.با این حال حسابی فکر منو مشغول کرده بود و باید میرفتم سراغش.من وقتی به یه چیزی پیله کنم تا به جواب نرسم دست بر نمیدارم و از زیر سنگم شده به خواستم میرسم.این تو اکثر آشناییای من اتفاق میفته.خیلی فکر کردم چطوری پیداش کنم.حدود 1 سال و 5 ماه بود ازش بیخبر بودم.شمارشم که همیشه پاک میکردم و اصلا واسه روز مبادا شماره نگه نمیدارم.خیلی فکر کردم.بازم ژانگولربازی در اوردم تا پیداش کردم.اول رفتم تو سایت مخابرات و فامیلیشو زدم شماره های ثابتی که به نام فامیلش ثبت بودو یادداشت کردم جالب بود به اسم یه نفر چند تا خط تو همون خیابونشون ثبت بود که حدس میزدم باباشه.بقیه هم همون محدوده بودن معلوم بود فامیلی وضعشون خوبه.بعد تا یه هفته ده روز با خودم کلنجار رفتم چطوری زنگ بزنم خونشون و شماره اونو گیر بیارم که بعد کلی نقشه کشیدن تصمیم گرفتم برم به یه عطر فروشی که میشناسم و خوش برخورده بگم واسم زنگ بزنه و وانمود کنه دوستشه و شمارشو از خانواده ش بگیره.صبح روزی که میخواستم برم یهو یه فکری بخاطرم رسید.رفتم تو یاهو قبلا باهاش چت کرده بودم.خدا پدرومادر یاهو رو بیامرزه هیستوری چتامونو داشت.از خیلی وقت پیش.چون من بارها ارتباطمو باهاش قطع کرده بودم وقتی برای بار بعدی میرفتم نت (که تنها راه ارتباطی ما برای پیدا کردن هم بود)شمارشو میداد دوباره.البته باید بگم تو یاهو هم براش پیام گذاشتم ولی میدونید که دیگه این روزا کسی به مسنجر سر نمیزنه با ابزارای موبایلی جدید که اومده همه تو تلگرام پلاسن.خلاصه من قبل از اینکه بخوام ضایع بازی دربیارم شمارشو گیر اوردم و تو تلگرام بهش پیام دادم.وقتی آشنایی دادم بدون مقدمه شروع کرد به نوشتن پیام جنسی.اینقدر اوضاعش خراب بود.یکم از زبونش حرف کشیدم فهمیدم هنوز مجرده.بهش گفتم اینا چیه میگی شوکه شده بودم.البته میدونستم خیلی آدم هوسبازیه و بیشترین موضوع تو زندگیش قضایای جنسیه ولی اینبار نوع حرفاش عوض شده بود.میگفت من سگتم.منو بزن.اذیتم کن تا عاشقت شم.من برده توام.تحقیرم کن.خلاصه کم کم از شوک در اومدم و فهمیدم تو این چند وقته برده بودن و مازوخیسمی هم به هنرای اقا اضافه شده.حرف از ازدواجم زدیم.گفت میخوای ازدواج کنیم؟ گفتم ما تفاوت زیاد داریم.یه جورایی نمیخواستم فکر کنه از خدامه.بعد اونم گفت اخه تو سردی من هات.خب به دلیل اینکه همیشه دست رد به سینش برای نیازای جنسیش میزدم فکر میکرد من سردم.من البته میدونم خیلی هاتم نیستم ولی بخاطر کنترل کردن خودم اینطور به نظر میام.درحالیکه هرکس خودش میدونه چطوریه.خلاصه تا یه هفته ای من با این با اس و تلگرام به قول معروف بازی بازی کردم که بفهمم تکلیفم چیه و اینو با این خصوصیات و شرایط میخوامش یا نه.میون حرفاش فهمیدم فتیش پا هم داره.یعنی علاقه زیادی به پای زن داره.بعد فهمیدم اون عملی که گیا انجام میدن هم دوس داره.دیگه دیدم گل بود و به سبزه نیز اراسته شد و هر چه خوبان همه دارن این اقا یکجا داره.حتی تو اون مدت در مورد علایق جنسیش تحقیقم کردم.تو بعضی از پستای وبلاگ خانواده برتر تو لینکام نمونه مشابهشو پیدا میکردم و یه چیزایی دستگیرم شد.مثل این پست .حتی یه جا یه خانم نوشته بود من شوهرم اینطوریه و من مطابق میلش رفتار میکنم تا خوشش بیاد و این موضوع فقط تو زمان رابطه حکم پیدا میکنه بعد از اون روابطمون عادیه.خب من فکر کردم که اصلا روحیه اینکه کسیو حتی به خواست خودش و واسه لذت خودش اذیت بکنم ندارم.دوس دارم همه چیز با محبت باشه نه خشونت.اینکه من تا حدودی روحیاتم جدی هست و بعضی وقتا واقعا میتونم رئیس باشم، دستور بدم و مدیریت کنم در روحیاتم وجود داره ولی نه به شکلی که بخوام کسیو آزار اونم از نوع جنسی بدم.

ایشون از بس عمرشو بیکار بوده و به بطالت گذرونده بود و همش به دیدن این فیلمای مبتذل پرداخته بود تمایل به این چیزا پیدا کرده بود.چون طی تحقیقاتم فهمیدم بعضیا از بچگی این علایق درشون شکل میگیره ولی به این که گفتم گفت من چند سالیه اینطوری شدم یعنی ریشه اش ژنتیکی نبوده.حتی جالبه بدونین یه کشور کوچیکم برای این افراد ساختن که در اروپاست و این روش ازادانه به شکل بیشتر وجود داره.من از عکسای گوگل در مورد این موضوع خیلی ترسیدم و بهش گفتم مثلا تو این کارو دوس داری و اون میگفت نه.در واقع علایق اون خفیفتر از اوناییکه واقعا این حالتو دارن بود مثلا دوس نداشت زخمیش کنن ولی فقط دلش میخواست زن براش مثل ارباب باشه و این ازش دستور بگیره.حتی بهم گفت دلت میخوادجلوی خانوادت به من دستور بدی و من مثل بره مطیعت باشم؟مطمئنا خیلی از زنا ریاست رو دوس دارن اینکه هرچی بگن مردشون بگه چشم و اطاعت کنه.ولی خب من تصورش برام سخت بود.تازه بعدا فهمیدم این فقط و فقط روحیه ش در مورد مسائل جنسی اینطوره و مواقع عادی بر عکسه و دوس داره طرفشو تحقیر کنه و اون رئیس باشه.چند روزی با حرفایی در مورد ازدواج سر کردیم.میگفت اگه ازدواج کنیم همش به تفریح و سفریم.میریم خارج کنار دریا باید با مایو باشی.خخخ اونم من! واقعا سخته دخترای ایرانی با اونهمه پوشش یهو اینقدر برهنه بشن.گفتم من نمیتونم گفت خب اقلا تاپ و شلوارک.همون چیزاییکه ازش میترسیدم وجود داشت.اون یه دختر باز و امروزی و بی دین میخواست.خودش عقیده ای به دین اسلام نداشت.قبلا برام گفته بود ولی خدا رو قبول داشت.اینم یه مدلشه دیگه.خب کدومتون حاضره با پسریکه از نظر مالی عالیه ولی از نظر روحی مشکل داره ازدواج کنین؟اون واقعا داشت به من واسه ازدواج فکر میکرد و هر روز از رویاهاش واسه بعد ازدواج میگفت که مثلا دوس دارم اینطوری باشی اینکارو بکنی اینجا بریم اونجا بریم و من همش فکر میکردم و نظرمو که اکثرا مخالفت بود اعلام میکردم.کم کم از مخالفتای من خسته شد و یه روز عصر که بهش گفتم نه گفت اصلا بیخیال نمیشه ازدواج کنیم.منم گفتم اره بیخیال.وقتی تو شرایطش قرار گرفتم بازم جا زدم.قبلش خیلی ادعا داشتم که همه چیزو قبول میکنم تا به خواسته هام برسم.حقیقتش من حاضر نیستم از همه چیز برای رسیدن به موفقیت و ارزوهام کوتاه بیام و یکی از دلایل نرسیدن به موفقیت داشتن همین تعصب و عقیده هست.

بعد از چند روز باز بهش پیام دادم و وقتی چند کلمه ای صحبت کردیم بحثمون شد و اون گفت تو قیافت فلانه. دیدم خیلی پرو شده خودش با اون قیافش از من ایراد میگیره منم رک گفتم اگه با انصاف باشی تو قیافت مالی نیست فقط پول داری.اونم عصبانی شد و به محله ما که قبلا باهاش تحقیرم کرده بود فحش داد و دیگه حسابی دل منو نسبت به خودش چرکین کرد.(بازم همون قضیه هنوز ازدواج نکردیم اینطوری بی احترامی میکنیم وای به وقتی کردیم تکرار شد).منم فرداش یه مطلب بلند بالا از وضعیت مالی خانواده م(واقعیت)بهش دادم که اگه ما فلان جا نشستیم بخاطر این نیست که پول نداریم بخاطر طرز فکر پدرمه که تجمل گرا نیست وگرنه به حد کافی داریم حالا شاید نه به اندازه شما.اما شعور آدما باارزش تر از وضع مالیشونه .در ضمن من دنبال ازدواج با تو نیستم چون دوامی نداره.اینا رو که گفتم دیگه جواب نداد.تا حالا فکر میکرد ما خیلی بدبختیم ولی بعد یکم جیگرم خنک شد.

از اون روز به بعد منکه هنوز نمیتونستم شکستمو بپذیرم شروع کردم با اون خطم بهش پیام دادن و یه جورایی سرکارش گذاشتن.اولش ادعا کردم عاشقشم.نقش یه عاشق دروغیو بازی کردم.تا اون روز به هیچ پسری اینطور بی پروا ابراز علاقه نکرده بودم.واسم خوب بود.یکم از اون پوسته جدی و مغرور بودن در اومدم.تمرین ابراز عشق میکردم.اونم جواب میداد چون تنها بود و بدش نمیومد یکی براش اس بده.خیلی تلاش کرد بفهمه کیم ولی نتونست.تا لحظه اخر لو ندادم.جالبه این پسرا خیلی سوتی میدن .با اینکه نمیدونست من کیم و ممکن بود من اشنا باشم که بخوام امتحانش کنم از علایق جنسیش برام میگفت که یکم ترسوندمش بیخیال شد.این اواخر فکر میکرد من یه پسرم که دارم سر کارش میزارم.کم کم خودم بیخیالش شدم و حدود دو یا سه هفته هست دیگه پیامی بهش ندادم.انگار فهمیدم با خودم چند چند شدم.حالا همیشه واسه من این خاطره میمونه که تا یک قدمی اروزهام رفتم و نتونستم بدستش بیارم و اینکه پیدا کردن یه پسر رویایی و خیلی پولدار اما سالم خیلی سخته.اگه پیدا کردین به منم خبر بدین.

در مورد موضوع چند پست قبلمم این پست و پیدا کردم برام جالب بود که اینجور افراد اصلا علاقه ای به بحث کردن ندارن .البته خود ما هم وقتی کسی میخواد از عقایدش برامون بگه و بهمون تحمیلش کنه علاقه ای نداریم و این کاملا طبیعیه و واقعا ازدواج با اینهمه تفاوت عقیده اشتباه محضه.

کاش یکی زودتر اینو به من میگفت که این بیان تو قسمت نظراتش یه ویژگی داره به اسم هرزنامه که معادل همون بلاک کردن یا ایگنور هست.یعنی من بعد از مدتها تازه دیروز به لطف یکی از دوستان فهمیدم وگرنه اینقدر با این مزاحمان خودمو خسته نمیکردم.مزاحمین عزیز از این به بعد در این قسمت وبلاگ من به سر خواهید برد.خوش بگذرد

      مطالب مرتبط

درباره نویسنده:

فرستادن دیدگاه

× بستن تبلیغات